تبليغاتX
حیدر کرار

حیدر کرار

روایات، احادیث و مدح و ستایش ائمه اطهار(ع)

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

آری با این جمله بود که این وبلاگ را با نام خدای علی شروع کردم و به اسم علی مزین کردم. آنچه که در این وبلاگ گماشتم احادیث و روایاتی بود نقل قول از رسولان رستگاری ( ائمه اطهار(ع) ) جهت آشنایی با فرمایشاتی که سعادت ما را در این جهان و هم در آن جهان ضامن است اگر به این نکات ارزنده جامه عمل بپوشانیم. غبطه می خورم چرا دست تقدیر یاریم نکرد که این نوشتار را همچنان ادامه داده بلکه بتوانم ثوابی نیکو هرچند ناچیز از خود به مایه گذارم. لیکن اطمینان دارم که سخنان  گوهربار ایشان راهگشای همه کسانی است که راه ثواب را از ناثواب گم کرده اگر بدرستی آنرا به کار گیرند. و این چنین شد که با یاد علی شروع کردم و با سلام به علی  آنرا به پایان رساند. پس سلام و صلوات می فرستم بر آل محمد(ص) و آل علی(ع)و درود می فرستم بر کسانی که یاد خدا در دلشان است و سلام و صلوات بر لبشان.

ولی برای حسن ختام این وبلاگ مطلبی در رابطه با زندگی امام زمان(عج) که اتفاقا هم نزدیک هستیم به نیمه شعبان در این قسمت خواهم گذاشت که بسیار جالب است هرچند مطالبش طولانی است که امیدوارم این مطالب و مابقی مورد قبول درگاه احدیت و رضایت ائمه اطهار(ع) قرار گیرد.

وقتي امام زمان (عج) ظهور مي‌كند
چه كساني زنده مي‌شوند؟

سوال:
وقتي امام زمان (عج) ظهور مي‌كند چه كساني زنده مي‌شوند؟ اگر ما نباشيم امام زمان از كجا مي‌فهمد كه ما طرفدار او هستيم؟
 

پاسخ:
در اين اينجا 2 مساله قابل طرح است: 1. معرفي اشخاصي كه در زمان ظهور امام زمان (عج) رجعت مي‌كنند. 2. شناخت طرفداران و نحوه آگاهي امام ـ عليه السّلام ـ از عقيده و افكار اشخاص.
آنچه نياز به بررسي بيشتر دارد، بخش نخست مي باشد. به همين جهت ما در ابتدا به پاسخ فشرده قسمت دوم مي‌پردازيم. آن گاه وارد بخش اول خواهيم شد.

شناخت طرفداران:
پاسخ اين بحث واضح است، زيرا داشتن علم غيب و آگاهي از اسرار انسان و جهان، از شئونات امام معصوم ـ عليه السّلام ـ مي‌باشد و امام كسي است كه علم گذشته و آينده را دارا است و بر اعمال بندگان، اشراف و احاطه دارد. اگر چنين نباشد نمي‌تواند امام و حجت ميان خلق و خالق باشد. خود حضرت در توقيعي شريف كه به شيخ مفيد (ره) صادر فرموده است، پاسخ اين سؤال را به بهترين وجه يادآور شده است، مي‌فرمايد: «انا نحيط علماً بانبائكم و لايعذب عنا شيء من اخباركم... انا غير مهملين لمرعاتكم و لاناسين لذكركم...»؛[1] ما احاطه و اشراف كامل بر اخبار شما داريم و هيچ چيزي از اخبار شما از ديد ما پنهان نمي‌باشد. ما مواظب اوضاع و احوال شما هستيم و هيچ گاه ياد شما را از خاطر نمي‌بريم. بنابراين از اين نظر جاي نگراني وجود ندارد، زيرا حضرت نسبت به شيعيان و دشمنان خود هرگز بي‌تفاوت نمي‌باشد و تمام جريانات را نيز باخبر است. هر كس به ميزان ايمان و معرفت خود، ‌در ميان پيروان حضرت، جايگاه خاص خود را دارد.

چه كساني در هنگام ظهور زنده مي‌شوند؟
بر اساس روايات، اين مسأله اجمالاً قطعي و مسلم است كه ائمه ـ عليهم السّلام ـ وعده‌اي از مؤمنين و كفار در زمان ظهور مهدي ـ عليه السّلام ـ دوباره زنده مي‌شوند. و اين موضوع به عنوان «رجعت» جزء معتقدات شيعه و ضروري مذهب مي‌باشد.
توضيح مطلب اين است كه زنده شدن مردگان و بازگشت آنان به دنيا، چون از امور غيبي مربوط به آينده است، لذا اعتقاد به آن متوقف است بر وجود دلائل معتبر نقلي از معصومين ـ عليهم السّلام ـ . در روايات مربوط به اين موضوع گرچه خصوصيات آن به طور كامل بيان نشده است ولي اصل مسأله رجعت در حد تواتر از ائمه ـ عليهم السّلام ـ نقل شده است. مرحوم سيد مرتضي در اين رابطه مي‌فرمايد: شيعه اماميه بر اين اعتقاد است كه خداوند به هنگام ظهور امام زمان (عج) گروهي از شيعيان آن حضرت را كه پيشتر مرده‌اند، باز مي‌گرداند تا به ثواب ياري و كمك به آن حضرت برسند و حكومتش را ببينند. و هم چنين گروهي از دشمنان او را باز مي‌گرداند تا از آنان انتقام بگيرد و شيعيان از مشاهدة ظهور حق و بالا گرفتن كلمه اهل آن، خشنود گردند.[2]
علامه مجلسي (ره) نيز مي‌فرمايد: يكي از موضوعات اجماعي شيعه، بلكه از ضروريات مذهب حقه، حقانيت «رجعت» است كه پيش از ستاخيز، در زمان حضرت قائم (عج) خواهد بود و گروهي از مؤمنان كه داراي ايمان خالص بوده‌اند و نيز گروهي از كافران كه داراي كفر محض بوده‌اند، به دنيا باز مي‌گردند تا حكومت ائمه ـ عليهم السّلام ـ را ببينند.[3]
در روايات نيز از موضوع «رجعت» به عنوان ايام الله تعبير شده است. امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: ايام الله ـ كه ماية سرور و عزت مؤمنين است ـ سه مرحله دارد كه رجعت يكي از آن است. «ايام الله ثلاثة: يوم يقوم القائم و يوم الكره و يوم القيامه».[4] و در حديث ديگر نيز امام صادق ـ عليه السّلام ـ ايمان به رجعت را ضروري شمرده و مي‌فرمايد: «از ما نيست كسي كه اعتقاد به بازگشت ما نداشته باشد.»[5]
امّا اعتقاد به جزئيات و خصوصيات رجعت مثل زمان و تعداد افراد و... ضرورتي ندارد و در روايات نيز به روشني بيان نشده است، آن چه قطعي و ضروري مذهب است اصل اعتقاد به رجعت في الجمله است.

امّا چه كساني دوباره زنده مي‌شوند و به دنيا باز مي‌گردند؟
از روايات مربوط به اين موضوع استفاده مي‌شود كه امر رجعت عمومي نيست، بلكه ائمه ـ عليهم السّلام ـ و عده خاصي از مؤمنين و كفار خالص در عصر قيام حضرت مهدي (عج) دوباره زنده مي‌شوند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «رجعت و بازگشت مردگان به دنيا، همگاني و فراگير نيست، بلكه مربوط به عده‌اي خاص است، برنمي‌گردند به دنيا مگر كساني كه از ايمان پاك برخوردارند و يا به حد شرك خالص رسيده‌اند.» و نيز مي‌فرمايد: «فقط كساني در زمان ظهور قائم ما به سوي دنيا باز مي‌گردند كه ايمانش را خالص كرده باشند و يا به مرز كفر خالص رسيده باشند. غير از اين دو گروه، ديگران برگشتي به دنيا نخواهند داشت، مگر در قيامت.»
بنابراين مسأله رجعت محدود به افراد خاصي است كه در روايات به برخي از اين افراد و گروه‌ها اشاره شده است، ذيلاً به اين روايات پرداخته مي‌شود:
رجعت ائمه ـ عليهم السّلام ـ
بيشتر روايات اين باب مربوط است به رجعت و بازگشت ائمه ـ عليهم السّلام ـ . در اين مورد نيز ما با دو دسته روايات مواجه هستيم:
دسته‌اي از اين روايات رجعت را براي تمام ائمه ـ عليهم السّلام ـ ثابت مي‌كند. برخي ديگر از روايات ـ براي ذكر مصداق ـ تنها نام دو امام يعني امير المؤمنين و امام حسين ـ عليهم السّلام ـ را ذكر نموده است. و در پاره‌اي از روايات نام پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز آمده است.[6] امّا ساير ائمه ـ عليهم السّلام ـ از آنان به طور خاص ذكري به ميان نيامده است، بلكه به طور عام قائل به رجعت همه ائمه شده‌اند. نظير آنچه كه از امام صادق ـ عليه السّلام ـ در اين زمينه نقل شده است. حضرت مي‌فرمايد: «هيچ امام و پيشوايي نيست مگر اين كه مجدداً در زمان خودش در آينده به دنيا باز مي‌گردد در حالي كه نيكان و بدان زمان او نيز همراه او بر مي‌گردند تا افراد با ايمان از انسانهاي كافر جدا شوند.»[7] و در حديث ديگر امام زين العابدين ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «دوباره به سوي شما بر مي‌گردند پيامبر شما و امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ و امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ».[8]

اولين كسي كه به دنيا باز مي‌گردد امام حسين ـ عليه السّلام ـ است با اصحاب و يارانش
امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «اولين كسي كه قبر او شكافته مي‌شود و به سوي دنيا باز مي‌گردد، حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ است.»[9] و در جاي ديگر مي‌فرمايد: «نخستين فردي كه به دنيا باز مي‌گردد، حسين بن علي است پس حكومت مي‌كند تا وقتي كه در اثر پيري هر دو پلك او بر چشمانش مي‌افتد.»[10] كه اشاره به طولاني بودن حكومت امام حسين در عصر رجعت است. و نيز از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه : نخستين كسي كه سر ازخاك بر مي‌دارد و با هفتاد و پنج هزار نفر از شيعيان، رجعت مي‌كنند حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ است.[11]
جابر نيز از امام باقر ـ عليه السّلام ـ نقل مي‌كند كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ در روز عاشورا، پيش از شهادتش، به تفصيل درمورد رجعت خود و ياران خود سخن گفت: «بشارت باد شما را به خدا قسم اگر اين قوم ما را بكشند، ما نخستين كساني هستيم كه نزد پيامبرمان باز مي‌گرديم و تا مدتي كه خدا بخواهد توقف خواهيم كرد، آن گاه من اولين كسي هستم كه قبرش شكافته مي‌شود و ناگهان از قبر خارج مي‌شوم، در حالي كه امير المؤمنين نيز از قبرش خارج شده و مهدي ما نيز قيام نموده است.»[12] در اين روايت، رجعت امام حسين و امير المؤمنين ـ عليهم السّلام ـ همزمان با قيام حضرت مهدي (عج) بيان شده است. در روايت ديگر امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «امام حسين ـ عليه السّلام ـ همراه با شهداي كربلا و هفتاد پيامبر، بازگشت مي‌نمايد. رو مي‌آورد به سوي دنيا امام حسين همراه با كساني كه با وي به قتل رسيده بودند و همراهي مي‌كنند او را هفتاد پيامبري كه با موسي بن عمران مبعوث شدند. آن وقت حضرت قائم انگشترش را به او مي‌سپارد.»[13]
در ادامة اين حديث اشاره به غسل و دفن امام زمان ـ عليه السّلام ـ به وسيله امام حسين ـ عليه السّلام ـ نيز شده است. مفضل نيز از امام صادق ـ عليه السّلام ـ در اين مورد نقل مي‌كنند كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ با دوازده هزار نفر از شيعيانش رجعت مي‌كنند، در حالي كه عمامة سياه پوشيده است.[14]
علاوه بر اصحاب امام حسين ـ عليه السّلام ـ در روايات ديگر اشاره به رجعت بعضي از مؤمنين و شيعيان علي ـ عليه السّلام ـ نيز شده است. امام باقر ـ عليه السّلام ـ از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ نقل مي‌كند كه؛ در هنگام ظهور حضرت مهدي، مؤمنان، لبيك گويان، گروه گروه از قبرها بيرون مي‌آيند و حضرت از اين رخداد فوق العاده با تعجب ياد مي‌كند؛ پس چقدر حيرت آور است (زنده شدن مردگان) چگونه در حيرت نباشم از زنده شدن مردگان كه خداوند آنان را از قبورشان بر مي‌انگيزند در حالي كه گروه گروه مشغول گفتن لبّيك لبّيك اي دعوت كننده به سوي خدا، هستند.»[15]

رجعت دشمنان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و كفار براي كيفر و انتقام
بعضي از روايات اين باب، مربوط است به بازگشت معاندين و كفار تا به دست مؤمنان، ذلت و عذاب را بچشند و مؤمنان نيز تشفي پيدا كنند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «زماني كه مهدي ما ظهور نمايد، خداوند كساني را كه به اذيت و آزار بندگان مؤمن مي‌پرداختند، با همان قيافه قبلي‌شان، به دنيا باز مي‌گرداند تا مؤمنين از آنان انتقام بگيرند.»[16] اين روايت با توجه به آنچه در روايتي كه قبلاً از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شد (ما من امام الا و يكرفي قرنه و يكرمعه البر و الفاجر في دهره حتي يميز المؤمن من الكافر) نشان مي‌دهد كه قبل از قيامت در زمان رجعت نيز بازخواست و دادرسي وجود دارد. و بازگشت اين عده از كفار با قيافه‌هاي اصلي شان، براي كيفر و تنبيه است.
هم چنين در ذيل آية «و اقسموا بالله جهد ايمانهم لايبعث الله من يموت بلي وعداً عليه حقاً و لكن اكثر الناس لا يعلمون... ليعلم الذين كفروا انهم كانوا كاذبين»؛[17] امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «يعني في الرجعه يردهم فيقتلهم و يشفي صدور المؤمنين فيهم»؛[18] يعني در زمان رجعت خداوند آنان را بر مي‌گرداند تا به دست مؤمنين كشته شوند و مؤمنين تسلي پيدا كنند.

رجعت بعضي از شيعيان براي ياري حضرت مهدي (عج)
امام صادق ـ عليه السّلام ـ به ابي‌بصير مي‌فرمايد: «اي ابابصير هنگامي كه قيام كند مهدي ما، خداوند گروهي از شيعيان ما را به سوي او بر مي‌انگيزند و از قبرهايشان خارج مي‌كند. پس آنان با او بيعت مي‌كنند در حالي كه شمشيرهاي‌شان بر گردن آنان آويخته است، اين خبر به گوش شيعياني كه زنده‌اند مي‌رسد و مي‌گويند: فلاني‌ها از قبرشان خارج شده‌اند و به سپاه حضرت مهدي ملحق گرديده‌اند!».[19]
اين حديث بيانگر انعكاس وسيع خبر زنده شدن و بازگشت مجدد اين عده از شيعيان و ملحق شدن آنان با سپاه امام زمان مي‌باشد، به گونه‌ كه اين خبر باشكوه، در ميان شيعيان در حال حيات ـ كه هر كدام چنين آرزويي را در دل مي‌پرورانند ـ و در مجالس آنان رد و بدل و گفتگو مي‌شود.
در حديث ديگر نيز امام صادق ـ عليه السّلام ـ از برانگيخته شدن اين عده از شيعيان براي ياري امام زمان (عج) سخن مي‌گويد: «هنگامي كه قائم ما ظهور نمايد خداوند عده‌اي از شيعيان را زنده مي‌كند و آنان لبيك گويان گروه گروه به سوي او حركت مي‌كنند. آن وقت است كه ترديد منكران، رنگ مي‌بازد و آنان نابود مي‌شوند.»[20]

رجعت انصار و وزراء حضرت مهدي كه به طور خاص از آنان نام برده شده است
در برخي از روايات نام بعضي از افراد ذكر شده است مثل: اصحاب كهف، يوشع بن نون، سلمان فارسي، مقداد، ابودجانه، مالك اشتر و... و حتي تصريح شده است كه اين افراد در سمت وزراء و معاونان حكومت جهاني حضرت، در جهان از ناحيه حضرت، فرمانروايي مي‌كنند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ در اين مورد مي‌فرمايد: «از پشت كوفه تعداد 27 مرد، براي ياري مهدي، از قبرهايشان خارج مي‌شوند كه 15 نفر از آنان از قوم موسي است ـ آناني كه هدايت شدند و بر اساس حق رفتار نمودند ـ و 7 نفر از اصحاب كهف و يوشع بن نون و سلمان و ابودجانه انصاري و مقداد و مالك اشتر، مي‌باشند. اينها همواره در پيشگاه مهدي مشغول خدمت حكمراني هستند.»[21]
رجعت مفضّل بن عمر
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد وي كه از اصحاب خاص حضرت مي‌باشد، مي‌فرمايد: تو نه تنها در هنگام ظهور مهدي (عج) دوباره زنده مي‌شوي، بلكه جزء افراد ويژة مهدي خواهي بود كه مرتب فرمان صادر مي‌كني ـ يا مفضل انت و اربعة و اربعون رجلاً تحشرون مع القائم. انت علي يمين القائم تأمر و تنهي و الناس اذذاك اطوع لك منهم اليوم».[22]

رجعت داود بن كثير الرّقي
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد شأن و منزلت اين صحابي بزرگوار خود مي‌فرمايد: «انزلوا داود الرقي مني بمنزلة المقداد من رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ»؛[23] يعني قدر و منزلت اين مرد نزد من نظير مقداد نزد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است. و نيز مي‌فرمايد: «من سرّه ان ينظر الي رجلٍ من اصحاب القائم فلينظر الي هذا» (داود رقي).[24] كسي كه مي‌خواهد مردي از ياران مهدي را ببيند به او نگاه كند.

رجعت عبدالله بن شريك عامري
امام باقر ـ عليه السّلام ـ در مورد وي مي‌فرمايد: گويا مي‌بينم كه عبدالله بن شريك با چهار هزار نفر سپاه، پيشاپيش حضرت مهدي (عج) تكبيرگويان، از دامنه كوه بالا مي‌روند؛ «كاني بعبدالله بن شريك العامري عليه عمامة سوداء و دؤابتاها بين كتفيه مصعداً في لحف الجبل بين يدي قائمنا اهل البيت في اربعة آلاف يكبرون».[25]

رجعت اسماعيل فرزند امام صادق ـ عليه السّلام ـ
ابوخديجه از امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد فرزندش اسماعيل نقل مي‌كند كه وي نخستين كسي است كه با ده نفر از يارانش زنده مي‌شوند و ظهور مي‌كنند و عبدالله بن شريك يكي از اين ده نفراست كه وظيفه پرچمداري را به عهده دارد. «انه يكون اول منشور في عشرة من اصحابه و منهم عبدالله بن شريك و هو صاحب لوائه».[26]

رجعت حمران بن اعين و ميسّر بن عبدالعزيز
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد اين دو نفر مي‌فرمايد: گويا مي‌بينم كه آنان در حالي كه شمشير در دست دارند، ‌در ميان مردم، ميان صفا و مروه مشغول صحبت مي‌باشند؛ «كاني بحمران بن اعين و ميسّر بن عبدالعزيز يخطبان الناس باسيافهم بين الصفا و المروه».[27]

كلام آخر: روايات بحث رجعت، هرگز درصدد برشمردن تعداد و آمار افراد و يا ذكر اسامي آنان، نمي‌باشد. بلكه اين روايات ضمن اشاره به اسامي برخي از افراد گروه‌ها، مسأله رجعت مردگان به دنيا را، محدود و مختص كساني مي‌داند كه قبل از مرگ از درجه بالاي ايمان برخوردار بوده و در حمايت از دين الهي و اطاعت از ائمه ـ عليهم السّلام ـ كوتاهي ننموده‌اند و يا كساني كه در راه كفر و عناد با اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ از هيچ تلاشي فروگذار نبوده‌اند. اما غير از اين دو گروه ـ چنانچه قبلاً اشاره شد ـ بازگشت به دنيا نخواهند اشت (و اماما سوي هذين فلا رجوع لهم الي يوم الماب).
بنابراين آنچه مهم و تعيين كننده است خلوص ايمان در پرتو عمل به دستورات الهي و اعتصام به ولايت امام معصوم ـ عليهم السّلام ـ است تا در اثر چنين پيوندي خداوند نيز وي را از چنين فوز عظيمي در ايام الله ظهور مهدي و رجعت اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ برخوردار نمايد.
به همين خاطر مهم‌ترين تقاضاي شيعه از خداوند در دعاي عهد اين است كه: «پروردگارا! ما را از ياران و كمك كنندگان حضرتش قرار بده و شرف شهادت در محضر او را نصيب ما بفرما، پروردگارا اگر چنانچه مرگ ميان من و ظهور او فاصله انداخت، پس من را بعد از مرگ نيز هنگام ظهورش، از قبرم خارج فرما در حالي كه كفنم را پوشيده و شمشيربه دست آماده انجام فرمان حضرت باشم.»[28] جالب اين است كه اين آرزو و تقاضا، بعد از اعلام بيعت اكيد با حضرت ولي عصر -ارواحنا فداه- و امضاي عهد و پيمان با او، ابراز مي شود؛ (عقدا و بيعة له في عنقي لا احول عنها و لا ازول ابداً). بديهي است كه تمام دشواري و اهميت كار، عمل به اين بيعت و به پايان رساندن آن است.

اللهم صلی علی محمد و ال محمد

 خدا حافظ شما                                                                                                     

               یا علی مدد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:50  توسط احمد  | 

سلامي متفاوت به محضر حضرت‌علي(ع)
سلام بر کفش هاي کهنه ات که مايه کرامت شيعه اند.

سلام بر عباي پر وصله ات که سبب شرافت شيعه اند.

سلام بر دست هاي پينه بسته ات که بوسه گاه ملائک مقرّب خداست......
سلام بر بازوان تنومند ت وقتي خيبر را از جاي برکندي.


سلام بر تو وقتي که در حلقه کوچک دستان کودکي يتيم جاي مي گرفتي !
سلام بر دستان يداللّهي ات وقتي در خندق،" عمر بن عبدود" را به خاک افکندي و بر سينه او نشستي .

سلام بر تو وقتي براي دلخوشي طفلي بي سرپرست ،مرکب او شدي و او را بر دوش خود نشاندي !

سلام بر تو وقتي در "ليلة المبيت" در بستر محمد(ص) خوابيدي و به استقبال مرگ رفتي و مرگ از ابهت تو گريخت.

سلام بر تو وقتي ريسمان به گردن به مسجدت مي بردند و تو براي رضاي خدا خاموش بودي!
سلام بر تو وقتي از هيبت ذواالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حيا يت حياتشان محفوظ بماند.

سلام بر تو وقتي همسرت را پيش چشمانت سيلي زدند و ذوالفقارت براي حفظ دين محمد(ص) در غلاف بود !

سلام بر تو وقتي در مشرق دستان پيامبر خدا در غدير بوسعت عالم طلوع کردي
سلام بر تو وقتي استخوان در گلو و خار در چشم يک ربع قرن آفتا ب خانه ات بودي !

سلام بر تو وقتي اوّلين گرويده به دين محمد (ص) بودي
سلام بر تو وقتي چهارمين خليفه بعد از محمد(ص) شدي !

سلام بر تو وقتي چشم فتنه را در آوردي در حاليکه هيچ کس ديگري قادر بر آن نبود
سلام بر تو وقتي در کوچه هاي کوفه توشه نان و خرما بر دوش طعام درماندگان را شبانه قسمت مي کردي !

سلام بر تو وقتي داماد رسول خدا شدي
سلام بر تو وقتي نگين انگشتري حضرت خاتم (ص) را شبانه در خاک تيره پوشاندي !

سلام بر تو وقتي که جهان اسلام در چمبره حکومت عدالت پرورت بود
سلام بر تو و قتي در دادگاه اسلامي کنار مرد مسيحي نشستي و قاضي رأي بر ضد ّ تو داد وتو بي هيچ مقاومتي به حکم او تن در دادي !

سلام بر تو وقتي خزانه دار اموال جهان اسلام بودي
سلام بر تو وقتي که آهن گداخته در دست برادر نيازمند ت عقيل گذاشتي تا بسوي بيت المال دراز نشود !

سلام بر تو وقتي که مشعل عدالت را بر افروختي
سلام بر تو وقتي شمع بيت المال را خاموش کردي !

سلام بر آه

سلا بر چاه

سلام بر نان جو

سلام بر نمک

سلام بر فدک........

يا مجمع الاضداد

سلام بر تو روزي که در کعبه، زاده شدي و روزي که در محراب، زندگي فاني را وداع گفتي و روزي که "قسيم النّار والجنة" خواهي بود.

از مکه نسيمي به سماوات وزيده است

از کعبه خمي مي به خرابات رسيده است

مقصود دعا روح مناجات رسيده است

از عرش خدا عين عبارات رسيده است

جز دست علي کيست نگهدار ضعيفان؟

نويسنده:دكتر مخبر دزفولي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:25  توسط احمد  | 


 

سوال:

شنیده ام که یکی از علائم ظهور، شیوع ظلم و ستم در جهان می باشد با نگاهی اجمالی به علائم ظهور و ستمی که در جهان حاکم است، پس چرا امام زمان(عج) ظهور نمی کنند؟

 

پاسخ:

توجه به چند نکته شما را در دستیابی به پاسخ یاری می رساند:

1. عبارتی که در روایات فراوانی دیده می شود این است : "یملأ الارض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا"[1] ( زمین را پر از عدل و داد می کند همانطور که پر از ظلم و ستم شده است) آنچه از این روایت فهمیده می شود آن است که ظهور حضرت و فراگیر شدن عدالت او در زمانی است که ظلم و جور در جهان شیوع پیدا کرده است یعنی ممکن است بعد از این که سالهای زیادی از شیوع ظلم در جهان گذشت حضرت ظهور کنند. به عبارت دیگر این روایات بیان می کنند که گسترش و توسعه ی عدالت و ریشه کن شدن ظلم و ستم فقط توسط امام زمان(عج) انجام می گیرد؛ و در صدد بیان علایم ظهور نیست و نمی خواهد بیان کند که هر گاه جهان پر از ظلم شد حضرت ظهور خواهد کرد.

2. فراگیر شدن ظلم یک امر نسبی است یعنی می توان گفت از زمان حضور بشر در زمین ظلم همراه همیشگی انسانها بوده است و همواره عده ای ظالم و عده ای مظلوم بوده اند. پس نمی توان ادعا کرد تنها در این دوره ظلم فراگیر شده است و قبل و بعد از آن به این شدت نبوده و نمی باشد.

3. فراگیر شدن ظلم اگر به عنوان علائم باشد به معنای علت تامه برای ظهور نیست بلکه به نحو اقتضا می باشد و علائم و علت های دیگری نیز در این امر دخالت دارند و باید همه ی علائم و علل تحقق یابند تا امام زمان(عج) ظهور کنند.
بنابر این نتیجه می گیریم که به صرف وجود ظلمهای بسیار در عالم نباید توقع قطعی داشت که حضرت به زودی ظهور خواهد کرد هرچند با توجه به مطالبی که در روایات آمده است وظیفه داریم دائما چشم انتظار حضرت بوده و با فراهم کردن مقدمات ظهور نزدیک تر شدن صبح ظهور را دعا کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:19  توسط احمد  | 

با توأم ای بچه مسلمان! با توأم ای بچه شیعه! با تویی که به نام حسین(عليه السلام) افتخار می کنی، با تویی که وقتی می گویند بهترین دین، دین اسلام است، سرت را بالا می گیری، با تویی که روز میلاد محمد(ص) و فرزندانش را جشن می گیری و شادی می کنی. با تویی که و قتی غمها به دیوارۀ دلت هجوم می آورند، ندای(یا اباصالح ادرکنی) سر می دهی؛ آیا تا به حال به این فکر کرده ای که از کارهایت امامت شرمگین می شود(1)، آیا تا به حال به این فکر کرده ای که دل امامت را، مولایت را، کسی را که برای تو دعا می کند و گاه سختی ها به فریادت می رسد، دل کسی را که اگر یک روز بر روی زمین نباشد زمین همۀ اهلش را در خود فرومی برد، شکسته ای؟!
با توأم ای دختر شیعه ای که صورتک رنگی بر چهره می گذاری تا رنگهای چهره ات جوانی را به گناه بیاندازد. با تویی که لباس ناجور می پوشی تا دلفریبی کنی؛ آیا شأن تو این است که بازیچۀ نگاه بازیگران باشی؟! نه، ارزش تو بیشتر از اینهاست. تو امامی داری که خیلی ها برای دیدنش له له می زنند. تومولایی داری که دشمنانش از ابهت نگاهش می ترسند، اما او با قلبی مهربان برای تو دلسوزی می کند، به دنبال چه می گردی در این دنیا، گمشدۀ واقعی همۀ دلها اوست. حتی اگر به دنبال ظاهر می گردی دلرباترین چهره و قامت را او دارد. اگر یک لحظه او را ببینی حاضری دنیا و تمام رنگهای دلفریبش را فدا کنی تا لحظۀ دیدار تکرار شود، اگر فقط یک کلمه از او بشنوی دیگر صداهایی که تو را از خودت دور می کنند، برایت بی جلوه می شوند، پس چشمهایت را ببند، به قلبت رجوع کن و ببین آیا واقعا او را دوست نداری؟! اگر دوستش نداری که نام مسلمانی را از خود بردار و اگر دوستش داری چرا حاضر می شوی دل مهربانش را بشکنی؟! هیچ می دانی که مولایم به خاطر اعمال ماشیعه هاست که از نگاهمان غایب شده؟! هیچ می دانی که ما حجاب راه ظهور شده ایم، تا هر بیگانه ای به مقدساتمان توهین کند، تا هر کس به شیوه ای اماممان را بیآزارد.
شیعه یعنی پیرو و مرید امام؛ ای خواهر عزیز و ای برادری که به دنبال ظاهر می روی، لحظه ای فکر کنید؛ آیا امامتان این ظواهر را می پسندد یا نه؟!

پی نوشت:
1- روزی به امام حسن عسکری(عليه السلام) خبر دادند که فلانی شیعۀ شماست و در فلان مجلس گناه کرده است، قطره های عرق بر پیشانی مبارک امام نمایان شد و فرمود: اینگونه شیعه ها باعث شرمگینی ما می شوند.

منبع: سایت جرقه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط احمد  | 

شت قاتلان و دشمنان سید الشهدا ع

عاشورا عجیب ترین و سیاه ترین روز تاریخ حیات بشری به پایان رسید. جمعی محدود و انگشت شمار از بهترین فرزندان آدم هر آنچه زیبایی را توانستند به تصویر کشیدند. در برابر آنان نیز جمعی از قابیلیان به هوای نام و نان و اوهام خویش هر آن قدر سیاهی و تباهی و سنگدلی را از دستهای ناپاکشان برآمد به نمایش گذاشتند. به خیال خام آنان این ماجرا پایان یافت و شیرینی‌های ناشی از آن آغاز گشت. این جمعیت به قدری کثیف و پلید و خون خوار بودند و در نوشیدن جام زهر دنیا عجله داشتند که برای بردن انگشتری، انگشت را نیز به همراه آن می‌بردند. برای برداشتن گوشواره به هیچ گوشی رحم نکردند. اینان حیا نکرده و از سر پیر و جوان خاندان رسول خدا(ص)حجاب برداشتند و تمام لباسهای جگرگوشه‌اش را پس از شهادت از تنش درآوردند. عجیب بود این همه قساوت و سنگدلی و حماقت؛ واقعا جادارد از آنان بپرسیم مگر لباس کهنه و پاره قیمتی داشت یا قابل استفاده بود که چنین نمودید؟ اگر در آن شرایط شیعیان قدر و وقت ناشناسی کردند و با کوتاهی‌های خود زمینه ساز بروز و ظهور این فاجعه بی‌مانند شدند لیک اندک زمانی بعد که آتش شرم تمام وجودشان را در برگرفت سعی در تسکین جان خویش با انتقام از عملان و مسببان این ماجرا شدند. سرافکندگان و شرمندگان چنان انتقامی از آنان گرفتند که کم از رفتار آنان نداشت اما چه سود؟ آنچه نباید اتفاق می‌افتاد اتفاق افتاده بود و حرمت خندان رسول خدا به بدترین و شدیدترین حالت شکسته بود و تا قیامت قابل جبران نبود؛ آتشی برپا شده بود که هیچ گاه از شعله‌اش کاسته نشد و الآن پس از گذشت قریب به چهارده قرن آتش حزن و حسرت تا سادقات عرش بالا می‌رود شاید با ظهور قائم آل محمد(ص)این درد اندکی تسکین یابد.
موعود طي سلسله مطالب به تفکیک نام (به ترتیب حروف الفبا)، جرم و در نهايت سرنوشت شوم جمعی از مشاهیر ستم‌پیشگان حاضر در کربلا می پردازد. امید است مورد عنايت ناحیه مقدس سید الشهدا (ع) واقع گردد.

• ابن کعب
نام او را در منابع به شکل ابحر، بحر و ابجر می‌توان یافت. علت این اختلاف ظاهرا ناشی از آن است که دستانش به مرضی مبتلا شده و در عربی دستان بحر و ابحر چنین نوشته می‌شود: یدا بحر و یدا ابحر و احتمال حذف یا افزودن الف در هنگام توالی دو الف پشت سر هم وجود دارد.
وی همان کسی است که لباس از تن سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از شهادت ایشان برون آورد. لازم به ذکر است آن حضرت لباسی را به عنوان لباس رو بر تن داشتند و لباسی را نیز زیر آن پوشیده بودند. امام (ع)پیش از آنکه به میدان قدم نهند لباسی از جنس برد یمانی طلب کرده و پوشیدند. گفته شده این به خصوص هنگام شهادت حضرتش لباس زیبا و چشم نواز بوده است.

ابن کعب لباس زیرین را که امام (ع)پیش از پوشیدن آن را پاره پاره کرده بودند شاید که مانع از بیرون آوردنش شود از تن ایشان درآورده و پیکر مقدس ایشان را عریان بر زمین رها می‌کند.
بنا بر نقل شیخ مفید رحمه الله علیه ابن کعب در لحظات پایانی حیات امام حسین (ع)عبدالله بن الحسن المجتبی علیهماالسلام را نیز در حالی که تلاش می‌کرد با قرار دادن دستانش در برابر شمشیر ابن کعب از جان عموی خویش محافظت کند به شهادت رساند.
جنایات او محدود به آنچه گفتیم نمی‌شود. در برخی گزارش‌ها آمده وقتی سپاهیان ابراهیم بن مالک اشتر برای خونخواهی شهدای کربلا قیام کردند از جمعی از یزیدیان کربلا انتقام گرفتند که ابن کعب یکی از آنان بود. ابراهیم پس از دستگیری ابن کعب شرح تباه‌کاری‌هایش در کربلا را از خود او پرسید.آن ملعون می‌گوید که حجاب از سر (حضرت) زینب(س) برداشتم و گوشواره‌های ایشان را چنان کشیدم که گوش‌هایشان زخمی شد.این گونه بود که توانستم آن گوشواره‌ها را بردارم. ابراهیم در حالی که می‌گریست به او گفت: «وای بر تو ایشان به تو چه فرمودند؟» گفتند:
خداوند دستان و پاهایت را قطع کند و پیش از آتش جهنم تو را به آتش دنیا بسوزاند.
ابراهیم او را عتاب کرد که آیا از خداوند شرم نکردی؟ از جد بزرگوارشان پیامبر اکرم(ص)نترسیدی؟ و هیچ احساس رأفت و ترحمی در دلت حس نکردی؟
سپس ابراهیم به یارانش دستور داد ابتدا دستانش را باز نموده و آنها را قطع کنند و پس از آن پاهایش را بریدند.چشمانش را درآوردند و او را با روش‌های مختلف عذاب دادند .
بنا بر برخی نقل‌ها او پیش از درگیری‌ها فلج شده و تا مدت‌ها زمین‌گیر بود. ظاهرا این گزارش مربوط به بحیر بن عمرو است که لباس رویی سیدالشهدا ارواحنا فداه را برداشته بود؛ زیرا همان طور که دیدیم ابن کعب با خون‌خواهان سیدالشهدا (ع)جنگیده و دستگیر شده بود و به طور طبیعی کسی که زمین‌گیر شده باشد نمی‌تواند در میدان نبرد حاضر شود. علاوه بر آن سرنوشت زمین‌گیری برای بحیر بن عمرو به صراحت در منابع آمده است .  البته برای جمع کردن میان گزارش‌ها و با توجه به آن که مطلب فوق را ابن طاوس نقل کرده می‌توان این فرض را در نظر گرفت که سپاهیان ابن زیاد او را به همره خود آورده بودند و او را در محملی حمل می‌نموده‌اند.قبول این فرض با توجه به دو دلیل فوق چندان بعید به نظر نمی‌رسد و بالاخره در برخی گزارش‌ها نیز گفته شده در نهایت مختار او را سوزاند.

بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجرای کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک می‌شد گویا که چوب خشکی بیش نیست. در زمستان نیز آن‌قدر عفونت می‌کرد که به طور مرتب از آن خون و چرک می‌آمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود.

 

 

2- ابانی/دارمی
وی فرزند ابان بن دارم و یا از قبیله بنی دارم بوده و در قتل عباس بن علی (ع)شرکت داشته و پس از اتمام جنگ نیز با شادی و سرور سر مبارک ایشان و یا سید الشهدا (ع)را بر سر نیزه حمل می‌‌کرده است.

به تصریح همه منابع آنها که پیش از ماجرای کربلا او را دیده بودند همگی اذعان نموده‌‌اند که او صورتی زیبا و بسیار سفید و شاداب داشته است؛حتی شاهدانی که او را به همراه کاروان اسیران اهل بیت (ع)در کوفه مشاهده کرده‌‌اند مانند همین را درباره او گزارش کرده‌‌اند. سفیدی چهره دارمی پس از مدتی به سیاهی مشمئز کننده‌‌ای بدل می‌‌شود.علاوه بر آن، وی تا پایان عمر هرگز خواب خوشی نداشت و هر شب خواب می‌‌دید یک یا دو نفر می‌‌آیند و او را تا جهنم ‌‌کشانده و به درون آتش می‌‌افکنند. چهره او نیز پس از اولین خواب و افتادن در آتش جهنم سوخته و سیاه می‌‌نماید. داد و فریاد دارمی در خواب همه اطرافیانش را درمانده و مستأصل کرده بود. بی‌‌خوابی و سیاه‌‌رویی او در تمام منابع فوق آمده است.
نقل شده روزی در جمعی صحبت او به میان آمد و شخصی منکر این امر شد. اندکی بعد آن شخص در آتش سوخت. مانند این عذاب برای حرمله بن کاهل اسدی و نیز گاه بی‌‌نام نقل شده است.

3- ابن ابی جویره
سیدالشهدا ارواحنا فداه در روز عاشورا در اطراف سپاه خود چاله‌‌ای حفر نموده و آتشی برپا کردند تا جنگ جناح سپاه ادامه یابد و از دیگر جهت‌‌ها آسوده خاطر باشند.
ابن ابی جویریه مزنی که سوار بر اسب بود با دیدن این فعالیت حضرت کف زد و با حالتی تمسخر آمیز گفت:« ای حسین و ای یاران حسین، آتش بر شما بشارت باد که خود در دنیا به سوی آن شتافتید.»
سیدالشهدا ارواحنا فداه از یاران نامش را پرسیدند و پس از شنیدن نام او فرمودند:
خدایا او را در آتش دنیا بسوزان.
در پی این دعا ناگهان اسب او رم کرد و جویریه را در همان آتش انداخت. وی در آن آتش سوخت.

4- ابن حوشب
وی که از مشاهیر و خواص سپاه عبیدالله بن زیاد بود در نبردی که میان لشکر ابراهیم بن اشتر با سپاه ابن زیاد به خون‌‌خواهی عاشورا در ساحل نهر خازر و حوالی موصل کشته شد و سرش را برای مختار فرستادند.


5- ابن ضبعان
او نیز در نبرد فوق به دست احوص بن شداد همدانی با ضربه‌‌ای کشته شد


6- ابوالاشرس
وی از جمله مشاهیر سپاه عبیدالله بن زیاد بود. ابوالاشرس همانند ابن حوشب در نبرد با سپاه ابراهیم کشته شد و سرش را برای مختار فرستادند.


7و8- ابو اسماء بسر بن ابی سمط/بشر بن سوط/حوط و عثمان بن خالد
این دو که ظاهرا دوست و همراه همیشگی هم بوده‌‌اند با همکاری هم عبدالرحمن بن عقیل بن ابی‌‌طالب را به شهادت رسانده و در عصر عاشورا او را عریان نمودند .

روزی مختار عبدالله بن کامل را به سوی آن دو روانه کرد. عبدالله به مسجد بنی دهمان رسید. او مردمان را در مسجد گرد آورده و خطاب به آنها گفت:« گناه تمام بنی دهمان از ابتدا تا قیامت بر عهده‌‌ام باشد اگر شما این دو را نیابید و من گردن یک یک شما را نزنم.» آنان از او مهلت خواستند و همگی به جست و جو به دنبال ایشان راه افتادند.
بنی دهمان آن دو را در حالی در جبانه یافتند که قصد داشتند با هم به جزیره(بین النهرین) بروند. ایشان آنها را دستگیر کرده و به عبدالله بن کامل تحویل دادند.عبدالله از اینکه هر دو با هم دستگیر شده‌‌اند خدای را سپاس گفت و پس از آن هر دو را گردن زد و به نزد مختار بازگشت.
مختار که گزارش ماجرا از عبدالله شنید او را بازگرداند و به او دستور داد که هر دو را بسوزاند و هرگز آنها را دفن نکند.

 

9- اخنس بن زید
سدی نقل می‌‌کند مدتی کوتاه پس از واقعه عاشورا شبی را با مهمانی مشغول به صحبت بودم. صحبت با او را بسیار دوست می‌‌داشتم و او را بسیار احترام و اکرام می‌‌نمودم. آن شب صحبت به درازا کشید. لابه لای مطالب از کربلا سخن به میان آمد. از اعماق وجود آهی کشیده و اظهار تأسف شدیدی نمودم.
اخنس با تعجب از من پرسید:« تو را چه می‌‌شود؟»
گفتم:«مصیبتی را یاد کردی که از همه مصائب بزرگتر است.»
پرسید:«آیا تو در کربلا حاضر بودی؟»
گفتم:«الحمدلله نه!»
پرسید:«چرا خدا را شکر می‌‌کنی؟»
گفتم:«برای آنکه خون سید الشهدا (ع)دامنم را نگرفت؛ همانا جدشان رسول خدا(ص)فرمودند:هرکس خون فرزندم حسین را بریزد در روز قیامت کفه اعمالش سبک خواهد بود.»
گفت:«آیا چنین فرمود؟»
گفتم:«آری. باز ایشان فرمودند: فرزندم حسین به ظلم و ستم کشته خواهد شد.آگاه باشید هرکه او را شهید کند در تابوتی از آتش گذاشته خواهد شد و به اندازه نیمی از عذاب تمام جهنمیان عذاب می‌‌شود. دستان و پاهایش بسته و چنان بویی متعفنی دارد که اهل جهنم از آن بو در عذابند. این عذاب از آن او و پیروان و همراهان و هرآن کسی است که به عمل ناشایست او راضی باشد. هر گاه پوست تنشان بپزد پوستى ديگرشان دهيم، تا عذاب خدا را بچشند(سوره نساء(4)،آیه 56) لحظه‌‌ای عذاب ایشان کاهش نمی‌‌یابد و از حمیم جهنم به آنان خورانده می‌‌شود. چه بیچاره‌‌اند با عذاب جهنم.»
گفت:«برادر این حرف‌‌ها را بشنو و باور نکن.»
گفتم:«چطور می‌‌توانم باور نکنم در حالی که رسول خدا(ص)فرمود: نه دروغ گفته‌‌ام و نه به من دروغ گفته شده است.»
گفت:«از قول رسول خدا(ص)نقل نمی‌‌کنند که قاتل فرزندم حسین عمرش کوتاه می‌‌شود؟ من الآن عمرم از نود سال گذشته است. مگر تو مرا نمی شناسی؟»
گفتم:نه.
گفت:«من اخنس بن زیدم.»
پرسیدم:«در کربلا چه می‌‌کردی؟»
گفت:«من یکی از آنهایم که عمر سعد آنان را مأمور کرد با نعل اسبانشان بدن(پاک و مطهر) حسین(ع) را پامال کنند و استخوان‌‌هایش را درهم‌‌شکنند. علاوه بر آن، علی بن الحسین (ع) آن زمان بیمار و بر زیراندازی بود. آن زیر انداز را چنان از زیر بدنش کشیدم که به رو بر زمین افتاد. گوش‌‌های صفیه بنت الحسین(ع) را برای درآوردن گوش‌‌واره‌‌هایش زخمی کردم.»
سدی نقل می‌‌کند چشمانم خونبار شد و قلبم آتش گرفت. دنبال راهی بودم که بتوانم او را به هلاکت برسانم. ناگهان سوی چراغ کم و خاموش شد. برخاستم که آن را روشن کنم.اخنس در حالی که همچنان به سلامتی و اوضاعش غره بود به من گفت: بنشین و انگشتش را دراز کرد تا آن را روشن کند.به ناگاه انگشتش آتش گرفت. آن را در خاک فرو کرد ولی آتشش خاموش نشد.
فریاد زد:« برادر کمکم کن.»
بر خلاف تمایل قلبی‌‌ام روی انگشتش آب ریختم. ولی همین که آب به آتش رسید آن را شعله‌‌ورتر ساخت. باز فریاد زد:«این چه آتشی است؟ چرا خاموش نمی‌‌شود؟»
گفتم:«خودت را به درون نهر بینداز.»
او هم خود را به درون آب انداخت. آب به هر قسمت از بدنش که می‌‌رسید آتش آن را دربرمی‌‌گرفت. با چشمان خود شاهد آن بودم که تمام بدنش بسان چوبی خشک در حال سوختن است. قسم به خدا این آتش تا آنجا ادامه یافت که بدنش ذغال شد و به روی آب آمد.

 

10. اسحاق بن حوبه
پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه، عمر سعد از سپاهیانش پرسید که چند نفر حاضرند سواره بر پیکر آن حضرت بتازند؛ ده نفر که همگی زنازاده بودند برای این رفتار وحشیانه داوطلب شدند. یکی از آنان اسحاق بن حوبه حضرمی بود. وی که در برابر ابن ابن زیاد ماجرای با افتخار ماجرای این گستاخی را تعریف کرده و از او جایزه گرفته  پیراهن ایشان را از تن مبارکشان درآورده است. اسحاق به محض آنکه پیراهن ایشان را بر تن کرد مبتلا به پیسی شد و تمام موهایش ریخت.

مختار که قسم خورده بود به سرعت انتقام خون سیدالشهدا ارواحنا فداه را بگیرد با سپاهیانش پیش از دیگران به سراغ این ده نفر رفته و آنها را دستگیر می‌کنند. مختار دستور می‌دهد آنان را که به شکستن دنده‌های سیدالشهدا ارواحنا فداه با سم اسبانشان افتخار می‌کردند به پشت خوابانده و با میخ‌های آهنین دست و پاهایشان را به زمین بچسبانند. سپس سپاهیان را گفت که به مانند خودشان آنقدر با اسبانشان بر ایشان بتازند که اعضای بدنشان از هم گسیخته گردد. پس از آن هم مختار دستور داد جنازه‌های آنان را سوزاندند.


11. اسید بن مالک
او نیز یکی از آن ده جنایتکار بود که به همان سرنوشت مبتلا شد


12. اسدی(از قبیله بنی اسد)
ابى حصين نقل کرده از شيخى كه از قوم او (بنى اسد)بود كه او گفت: من رسول اللَّه(ص)را در خواب ديدم كه نشسته و طشتى از خون پيش نهاده و مردمان را بر آن حضرت عرض مى‏كنند و هر يكى را به عقوبتى معاقب مي‌سازند؛ چون نوبت من رسيد مرا پيش‏بردند. گفتم: والله پرد و مادرم به فدایتان من در لشكر ابن زياد بودم اما تيرى نينداختم و نيزه نرسانيدم و تكثير لشكر نكردم. ایشان فرمود كه دروغ مي‌گویى سياهى لشكر بودى و قتل حسين را مي‌خواستى؛ پس با انگشت به سوى من اشاره كردند.صبح برخاستم نابينا بودم و ديگر خوشى نديدم.


13. اسماء بن خارجه
وی یکی از افرادی بود که در شهادت مسلم بن عقیل نقش داشت. مختار با عباراتی مسجع قسم خورده بود که خانه او را آتش بزند. جمله مختار به گوش اسما رسید و با طعنه گفت:«اینجا (خانه من) که جای سجع نبود.» اسما از خانه‌اش به بیابان گریخت. مختار خانه او و عموزادگانش را ویران ساخت.

14. اسود اوسی
او در حمله پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه به پیکر ایشان، نعلین حضرت را دزدید. مختار هم او را پس از دستگیری در آتش سوزاند.

15. اسود بن حنظله
در حمله فوق، شمشیر حضرت را فلافس از بنی نهشل و بنی دارم یا جمیع بن خلق اودی و بنا بر برخی نقل‌ها اسود بن حنظله برداشت. مختار او را نیز سوزاند.

لازم به یاد آوری است این شمشیر غیر از ذوالفقار است. ذوالفقار در روایات از جمله ودایع امامت معرفی شده که دست به دست میان ائمه (ع)منتقل می‌شود و اکنون در دستان مبارک امام عصر (ع)قرار دارد و به امید خدا به زودی برای در هم شکستن هیمنه تمام ظالمان و ستم پیشگان به کار خواهد رفت.

16. ام هجام
سپاهیان ابن زیاد که کاروان اسرا را در کوچه پس کوچه ‌های کوفه عبور می‌دادند زنی به نام ام هجام از پشت بام خانه‌اش شاهد منظره بود. او تا چشمش به سر مبارک سیدالشهدا ارواحنا فداه بر روی نیزه افتاد شروع کرد کرد به گستاخی و اهانت به ایشان. حضرت زینب (س) به محض آنکه صدای او را شنیدند وی را نفرین کردند. ام هجام همان دم از پشت بام افتاد و هلاک شد.


17. ایاس بن مضارب
از جمله اقدامات ابراهیم بن اشتر در خون‌خواهی سیدالشهدا ارواحنا فداه این بود که ابراهيم سه‌شنبه بعد از مغرب با گروهى متوجه مختار شدند كه زره پوشیده و روى زره قبا پوشيده بودند. پاسبانان بازار و قصر را احاطه كرده بودند. وقتى چشم اياس بن مضارب به ياران ابراهيم افتاد كه مسلح بودند به ابراهيم گفت: «اين اجتماع براى چيست!؟ من به تو بد بينم. تو را رها نمى‏كنم تا وقتی تو را نزد امير ببرم.» ابراهيم سخن او را نپذيرفت و دچار مشاجره شدند. ابراهيم به مردى از همدان كه با اياس و به نام ابو قطن بود گفت: «نزديكم بيا!» چون وى دوست ابراهيم بود اين طور پنداشت كه ابراهيم مى‏خواهد او را براى نجات آن گروه شفيع قرار دهد. ولى بر عكس آن تصور ابراهيم آن نيزه طولانى را كه در دست ابو قطن بود گرفت و پس از اينكه گلوى اياس را هدف قرار داد او را از پاى درآورد و به سرعت به ياران خود دستور داد سر او را جدا كنند.
پس از آن ياران اياس فرار کردند و ابراهيم به نزد مختار رفت و با اظهار تأسف او را از اين جريان آگاه كرد؛ زیرا او برنامه‌اش برای آغاز ماجرا در پنجشنبه بود. بر خلاف توقع او، مختار خوشحال شد و اين عمل را به فال نيك و نصرت و ظفر بر دشمن گرفت. سپس دستور داد تا دسته‏هاى نى را آتش زدند و از طرفى ندا در دادند:يا لثارات الحسين! يعنى اى خون‏خواهان حسين! و بعد از آن مختار زره و سلاح خود را پوشيد و قیام مختار به طور رسمی آغاز شد.

18. بجدل
او همان جنایتکاری است که به هوای انگشتری سیدالشهدا ارواحنا فداه انگشت ایشان را قطع کرد. مختار او را دستگیر کرد و دستان و پاهایش را برید. به یاران دستور داد او را رها کنند که تا لحظه هلاکت در خون خویش غوطه‌ور باشد.

19. بحیر بن عمر
او در آن حمله ناجوانمردانه پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه به پیکر ایشان شلوار رویی حضرت را دزدید. به محض آنکه بحیر شلوار را به پا کرد زمین‌گیر شد و تا آخر عمر از راه رفتن ناتوان. مختار او را نیز دستگیر کرده و به یارانش دستور داد وی را بسوزانند.

20. بشر/بشیر بن مالک
عصر عاشورا عمر سعد لعين سر مبارك آن حضرت را که خولی جدا کرده بود به بشر بن مالك داد تا به نزد ابن زياد بى‏بنياد ببرد؛ ابن مالک وقتی آن سر مبارک را در پيش عبيد اللَّه لعين بر زمين نهاد رو به او کرده و ضمن اشعاری گفت :« يعنى پر كن ركاب چهار پايان مرا از نقره و طلا زیرا من کشتم پادشاه محجب را (يعنى به واسطه عظمت شأن از مردم در نقاب و حجاب بود) و آنكه نماز گذارد به دو قبله در كودكى و بهترين ايشان است گاهى كه ذكر كنند نسب مردم را، كشتم بهترين مردمان را هم از جانب مادر و هم از جانب پدر».
عبيد اللَّه لعين غضب كرد و گفت: چون چنين بود پس چرا او را كشتى؟ و اللَّه كه تو از من‏ خيرى نخواهى ديد و اكنون تو را به وى ملحق می‌گردانم و او را پيش خويش كشيد و گردنش را زد .

21. بلهجیمی
وی پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه در کوفه بانگ می‌زد:«آیا او را نمی‌بینید که خداوند او را به سبب بیعت نکردن با یزید کشت؟» به ناگاه دو شیء از آسمان افتاد و به چشمانش خورد. او تا پایان عمرش کور ماند.

 

22-تمیم بن حصین
در روز عاشورا پس از کشته شدن ابن ابی جویریه  از لشكر عمر بن سعد مردى ديگر به نام تميم بن حصين فزارى بيرون آمد و گفت: اى حسين و اى ياران حسين! آيا اين آب فرات را مى‏بينيد كه همچون شكم ماهيان مى‏درخشد؟ به خدا سوگند قطره‌ ا‏ى از آن نخواهيد چشيد تا لب تشنه مرگ را بچشيد. امام حسين پرسيد: اين كيست؟ گفتند: تميم بن حصين است.
فرمود: اين و پدرش اهل آتشند. پروردگارا! او را امروز از تشنگى بكش. چنان گرفتار تشنگى شد كه از اسب در افتاد و زير سم ستوران كشته شد.

23-جابر بن یزید/ زید ازدی
بنابر برخی نقل‌ها وی در حمله آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه عمامه حضرت را برداشت. او به جنون و جذام مبتلا گردید و در پایان کار به دست مختار سوخته شد؛ البته همان طور که دیدیم بنا بر نقل دیگر اخنس بن مرثد این جنایت را انجام داد و به چنان سرنوشتی مبتلا شد

 

24- جبیره کلبی
روز عاشورا پس از آنکه سیدالشهدا ارواحنا فداه از هدایت دشمنان خویش به کلی ناامید شدند به یاران فرمودند که برخیزید و اطراف سپاه و خیام گودالی خندق مانند بکنید و در آن آتشی به پا کنید تا حمله از یک ناحیه انجام شود و اهل حرم در امان بمانند. کار اصحاب که تمام شد یکی از سپاهیان ابن زیاد فریاد زد که یا حسین قبل از آتش آخرت برای آتش دنیا عجله کرده‌ای؟
امام به او فرمودند:
آیا با آتش جهنم به من طعنه می‌زنی در حالی که پدرم تقسیم کننده بهشت و جهنم است و پروردگارم غفور و رحیم؟
سپس ایشان از یاران خویش پرسیدند:«آیا این مرد را می‌شناسید؟»
عرضه داشتند: جبیره کلبی.
حضرت دست به سوی آسمان برداشته و فرمودند:
خدایا او را پیش از آتش جهنم در آتش دنیا بسوزان.
به محض آنکه کلام ایشان تمام شد اسب جبیره رم کرد و او را با سر به درون آتش انداخت . جبیره در آن آتش سوخت و منادی از آسمان ندا داد :«ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله، اجابت سریع بر تو مبارک.»
عبدالله بن مسرور می‌گوید تا این ماجرا را دیدم از میدان نبرد با ایشان بازگشتم.

25- جریر بن مسعود حضرمی
در حمله آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه رحیل بن خیثمه جعفی، هانی بن شبیب بن حضرمی و جریر بن مسعود حضرمی کمان و حله‌های حضرت را به یغما بردند و مختار همگی آنان را پس از دستگیری در آتش سوزاند.

26- جعوبه/ جعونه بن حویه حضرمی
در حمله فوق لباس آن حضرت را جعوبه بن حویه دزدید. او تا لباس را به تن کرد چهره‌اش دگرگون شد، موهایش ریخت و پیسی گرفت. مختار او را نیز پس از دستگیری سوزاند


27-جمّال (ساربان و شتربان)
سعيد بن مسيب نقل مي‌كند سیدالشهدا ارواحنا فداه شهيد شد و مردم در سال آينده براى اعمال حج رفتند. من به حضور حضرت على بن الحسين عليهما السلام مشرف شدم و به آن بزرگوار عرضه داشتم: «اى مولاى من! موسم حج نزديك شده. شما چه دستورى به من مي‌دهید؟»
امام (ع)فرمود: «برو و حج به جاى بياور».
من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى كه مشغول طواف كعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم كه دست‌هايش قطع شده و صورتش نظير شب تار بود. وى به پرده‏هاى كعبه آويزان شده بود و مي‌گفت:«اى خدایى كه پروردگار كعبه‏اى، مرا بيامرز؛ گرچه مي‌دانم مرا نمى‏آمرزى حتی اگر ساكنان آسمان‏ها و زمين تو و آنچه را كه آفريده‏اى براى من شفاعت نمايند؛ زيرا جرم من خيلى بزرگ است».
سعيد بن مسيب مي‌گويد من و دیگر مردم دست از طواف برداشتيم و در اطراف آن مرد اجتماع كرديم و به او گفتيم: «واى بر تو! اگر تو ابليس مي‌بودى جا نداشت كه از رحمت خدا مأيوس شوى. تو كيستى و گناه تو چيست؟»
او گريان شد و گفت: «اى گروه! من خود را با اين گناه و جنايتى كه انجام داده‏ام بهتر مى‏شناسم.» ما گفتيم: «گناه خود را براى ما بازگو».
گفت: «در آن موقع كه امام حسين (ع)از مدينه خارج و متوجه عراق شد من ساربان آن حضرت بودم. وقتى امام حسين (ع)براى وضو گرفتن مي‌رفت شلوار خود را نزد من مي‌گذاشت. من بند شلوار آن حضرت را ديدم به قدرى مي‌درخشيد كه چشم‌هایم راخيره مي‌كرد. من اين تمنا را داشتم كه آن بند شلوار از من باشد. تا اينكه وارد كربلا شديم و آن حضرت شهيد شد و آن بند شلوار با آن بزرگوار بود. خود را در مكانى پنهان نمودم. وقتى شب فرا رسيد و از مخفيگاه خود خارج شدم و در آن صحنه نورى را بدون ظلمت و روزى را بدون شب ديدم و جسد كشتگان روى زمين افتاده بود. من به علت آن شقاوت و خباثتى كه داشتم به ياد آن بند شلوار بودم و با خويشتن گفتم: به خدا قسم من به دنبال امام حسين مي‌روم، شايد آن بند شلوار در شلوار او باشد و من آن را غارت كنم.
من همچنان به صورت كشتگان نگاه مي‌كردم تا اينكه با جسد امام حسين (ع) مواجه شدم و ديدم به رو بر زمين افتاده است. ولى جسد مقدسش سر ندارد. نور آن حضرت مي‌درخشيد و بدنش غرقه به خون بود. بادها به بدن مباركش مي‌وزيد. با خويشتن گفتم: به خدا قسم اين حسين است. وقتى به شلوار آن حضرت نگاه كردم ديدم همان طور است كه قبلا بود. نزديك آن بزرگوار رفتم و دست بردم تا آن بند شلوار را غارت نمايم. ولى ديدم آن حضرت چندين گره به آن زده است.
من همچنان تلاش مي‌كردم تا يك گره از آنها را باز كردم.ناگاه ديدم آن بزرگوار دست راست خود را آورد و به نحوى آن بند شلوار را گرفت كه من نتوانستم دست مقدسش را رد كنم و بند شلوار را برگيرم و به آن دست يابم.
نفس ملعون من مرا وادار نمود تا چيزى به دست آورم و دست‏هاى امام حسين (ع)را به وسيله آن قطع نمايم. لذا شمشير شكسته‏اى را یافتم و دست راست مقدس آن حضرت را به وسيله آن از بند جدا كردم.سپس دست آن مظلوم را از بند شلوار دور نمودم و دست خود را بردم تا گره بند شلوار را باز كنم ولى ديدم آن حضرت دست چپ خود را دراز كرد و آن را گرفت؛ چون من نتوانستم آن بند شلوار را غارت كنم لذا آن شمشير شكسته را برداشتم و دست مبارك او را بريدم و از آن بند شلوار جدا نمودم. دست خود را دراز كردم كه آن را برگيرم. ناگاه ديدم زمين دچار لرزه شد و آسمان به اهتزاز آمد. ناگاه شور و شين و گريه و صدایى به گوشم خورد كه مي‌گفت:
وا ابناه! وا مقتولاه! وا ذبيحاه! وا حسيناه! وا غريباه! فرزندم تورا در حالی که نشناختند کشتند و مانع آب نوشیدن تو شدند.
وقتى من با اين منظره مواجه شدم بى‏هوش شدم و خود را در ميان كشتگان انداختم. پس از اين جريان سه نفر مرد و يك زن را ديدم كه خلایق در اطراف آنان ايستاده بودند و زمين از صورت‌هاى مردم و بال‌هاى ملائكه پر شده بود. ناگاه شنيدم يكى از ايشان مي‌گفت:
اى پسرم، اى حسين، جد، پدر، برادر و مادرت به فداى تو باد.
ناگاه ديدم امام حسين (ع)در حالى كه سرمبارکشان  به بدنشان پيوسته بود نشسته و فرمودند:
لبيك يا جداه يا رسول اللَّه، و يا ابتاه يا امير المؤمنين، و يا اماه يا فاطمة الزهراء، و يا اخاه که با سم شهید شدی، بر شما از من سلام.
سپس امام حسين (ع) گريان شد و فرمود:
يا جداه به خدا قسم، بر تو ناگوار است كه حال ما را به اين نحو بنگرى و اين عملى را كه كفار انجام دادند مشاهده نمایى.
 ناگاه ديدم آنان در اطراف امام حسين نشسته و براى مصيبت آن حضرت گريه مي‌كردند. حضرت زهراى اطهر (س) مي‌فرمود:
يا ابتاه، يا رسول اللَّه، آيا نمى‏بينى امت تو با فرزندان من چه کرده‏اند؟ آيا به من اجازه ميدهى من از خون محاسن حسينم بگيرم و پيشانى خود را به وسيله آن خضاب نمايم؟ و خدا را در حالى ملاقات نمايم كه با خون فرزندم خضاب كرده باشم؟
پيغمبر اعظم اسلام (ص)فرمود: «تو از خون حسين بگير، ما نيز خواهيم گرفت.»
من ايشان را ديدم كه از خون محاسن امام حسين (ع) مي‌گرفتند و حضرت زهراى اطهر (س) آن خون را به پيشانى خود مي‌مالید. پيامبر خدا و حضرت امير و امام حسن عليهم السلام خون رنگين حسين را به گلو و سينه و دست‏هاى خود تا آرنج خود مي‌ماليدند.
شنيدم رسول خدا (ص)مي‌فرمود:
فداى تو گردم اى حسين؛ به خدا قسم خيلى براى من ناگوار است تو را با سر بريده، دو جبين غرقه به خون، گلوى خون آلود، به قفا افتاده، در حالی که رمل و ريگ بدن تو را پوشانده‏اند، مقتول و دو كف دست تو را مقطوع بنگرم. اى پسر عزيزم، چه كسى دست راست و چپ تو را بريده است؟
امام حسين (ع)فرمود:
يا جداه، يك ساربان از مدينه همراه من بود. وقتى من شلوار خود را براى وضو گرفتن در مكانى مى‏نهادم او مشاهده مي‌كرد و اين تمنا را داشت كه بند شلوار من از او باشد. چيزى مانع من نبود كه آن بند شلوار را به وى عطا كنم جز اينكه مي‌دانستم او اين جنايت را خواهد كرد.
هنگامى كه من شهيد شدم وى خارج شد و مرا در ميان كشتگان جست و جو نمود. تا اينكه بدن بى‏سر مرا يافت. وقتى شلوار مرا مورد بررسى قرار داد آن بند شلوار را ديد. من گره‏هاى زيادى به آن زده بودم. وقتى يكى از آن گره‏ها را با دست خود باز كرد من دست راست خود را دراز كردم و روى بند شلوار نهادم.
وى در ميدان جنگ به جستجوى حربه پرداخت، تا اينكه شمشير شكسته‏اى يافت و دست راست مرا قطع نمود. سپس يك گره ديگر را باز كرد و من دست چپ خود را روى آن بند شلوار نهادم كه آن را باز نكند و عورت مرا كشف ننمايد.
او دست چپ مرا بريد. موقعى كه تصميم گرفت بند شلوار را باز كند شما را احساس نمود و خود را در ميان كشتگان انداخت.
هنگامى كه پيغمبر خدا (ص)و سلّم سخن امام حسين (ع)را شنيد پس از اينكه به شدت گريان شد در ميان كشتگان به سوى من آمد و نزد من ايستاد سپس به من فرمود:
 اى‏ ساربان مرا با تو چه كار!؟ تو آن دو دستى را قطع كردى كه جبرئيل و همه ملائكه مدت طولانى آنها را مى‏بوسيدند و اهل آسمان‌ها و زمين‏ها آنها را باعث خير و بركت مي‌دانستند. آيا براى تو كافى نبود كه اين ملعون‌ها اين ذلت و خوارى را دچار حسين كردند زنان پرده‏نشين وي را خارج نمودند؟ اى ساربان خدا روى تو را در دنيا و آخرت سياه كند! دست و پاهاى تو را قطع نمايد و تو را در رديف آن گروهى قرار دهد كه خون ما را ريختند و در مقابل خدا جرأت گستاخی پيدا كردند.
هنوز نفرين آن حضرت تمام نشده بود كه دست‌هاى من شل شدند و اين طور احساس نمودم كه صورت من نظير شب تاريك سياه شده است و به اين حالت باقى مانده‏ام. من نزد اين كعبه آمده‏ام كه شفيع من شود، هرچند مي‌دانم خدا هرگز مرا نخواهد آمرزيد».
راوى مي‌گويد: احدى در مكه باقى نبود مگر اينكه جنايت اين مرد را شنيد و به وسيله لعنت كردن او به خدا تقرب جست. هر يك از آن مردم به او مي‌گفتند: «اى لعين! همين جنايتى كه انجام دادى براى تو كافى خواهد بود» .

گزارش دیگری در منابع وجود دارد که ممکن است ناشی از تفاوت در نقل باشد یا درباره ساربان دوم. در این نقل، مورد مطلوب ساربان برای غارت تکه لباس نفیسی که هنگام ازدواج سیدالشهدا ارواحنا فداه با شاه زنان دختر یزدگرد، ایشان از او هدیه گرفته‌اند بیان شده است. آسمانیان حاضر بر پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه علاوه بر چهار معصوم مذکور علیهم السلام، حمزه و  جعفر طیار نیز بوده‌اند. این جنایتکار انگشتان حضرت را برای تصاحب آن تکه قطع کرده بود. تفاوت این دو گزارش در جزئیات است و در اصل عقاب و نتیجه تقریبا یکی هستند.

 

29- حاجب (دربان) ابن زیاد
بنا بر برخی از روایات ام کثوم (س) به حاجب و دربان ابن زیاد فرمود:
این ده هزار درهم را بگیر و سر مطهر سیدالشهدا (ع)را پیشاپیش ما قرار بده. ما را هم در پشت مردم بر شتران سوار کن؛ شاید تماشای سر مقدس توجه مردم را از ما بگرداند.
حاجب درهم‌ها را گرفت و چنین کرد. فردا که سراغ پول‌ها رفت در نهایت ناباوری دید که همگی به سنگ سیاه بدل گشته‌اند و در یک روی آنان این آیه نوشته شده است:
وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُون‏ (سوره ابراهیم(14)، آیه 42).
و مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است.‏
و بر روی دیگرش این آیه:
وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (سوره شعراء(26)، آیه 227).
و ستمكاران به زودى خواهند دانست كه به چه مكانى باز مى‏گردند.

30-حداد (آهنگر)
از آهنگری كوفى حكايت شده كه گفت: موقعى كه لشكر ابن زياد از كوفه براى جنگ با امام حسين (ع)خارج شد، من آهن‌هایى را كه داشتم جمع كردم و ابزار كارم را برداشتم و با آنان حركت نمودم. هنگامى كه آنان به مقصد رسيدند و طناب خيمه‏ها را بستند من نيز براى خود خيمه‏اى برپا كردم و ميخ‏هاى آهنى براى نصب خيمه‏ها، راه و جايگاه براى اسب‏ها و نوك نيزه‏ها ساختم. هرگاه نوك نيزه يا شمشير يا خنجری كج مي‌شد من آنها را اصلاح مي‌كردم.
رزق و روزى من بدين لحاظ فراوان شد و نام من در ميان آنان شيوع پيدا كرد، تا اينكه امام حسين (ع)با لشكر خود آمد. ما به سوى كربلا حركت نموديم‏ و در كنار علقمه خيمه زديم. قتال در بين آنان شروع شد. آب را بروى امام حسين (ع)بستند و آن حضرت را با ياران و فرزندانش شهيد نمودند. مدت توقف و حركت ما نوزده روز بود. من در حالى كه ثروتمند شده بودم در حالی که اسيران با ما بودند به سوى منزل خود مراجعت كردم. وقتى اسيران به ابن زياد عرضه شدند او دستور داد تا آنان را براى يزيد به جانب شام بفرستند.
چند صباحى بيش نگذشت كه من در منزل خود بودم. يك شب در ميان رختخواب خود خوابيده بودم. ناگاه در عالم خواب ديدم كه گويا قيامت بر پا شده و مردم نظير ملخ‌هایی كه راهنماى خود را از دست داده روى زمين موج مي‌زدند و زبان عموم آنان از شدت تشنگى روى سينه‏هاشان قرار گرفته است. من اين طور مى‏پنداشتم كه تشنگى هيچ كدام از ايشان از من شديدتر نیست؛ زيرا گوش و چشم من از شدت تشنگى از كار افتاده بودند. اضافه بر آن تشنگى، مغز من از حرارت آفتاب مي‌جوشيد.زمين نيز مانند قيرى جوشان شده بود كه آتش زير آن روشن كرده باشند. من اين طور خيال مي‌كردم كه مچ پاهايم كنده شده است. به خداى بزرگ قسم اگر من مخيّر مي‌شدم بين تشنگى و بريدن گوشت خويشتن كه خون از آن جارى شود و من آن خون را به جاى آب بياشامم آشاميدن خون خود را از آن تشنگى كه داشتم بهتر مي‌دانستم.
در آن حينى كه ما دچار عذاب دردناك و بلای عمومى بوديم ناگاه مردى را ديدم كه نور صورتش صحراى محشر را فرا گرفته بود و عالم وجود براى مسرورى او مسرور بود. وى سوار اسبى بود و پيرمردى به نظر مي‌آمد. هزارها پيامبر، وصى، صدّيق، شهيد و افراد نيكوكار در اطرافش گرد آمده بودند. او نظير باد يا گردش فلك عبور نمود. ساعتى گذشت كه ديدم سوارى كه بر اسب پيشانى سفيد سوار بود و صورتى نظير ماه داشت آمد.هزارها نفر زير فرمان او بودند كه اگر او دستورى مي‌داد آنان اجرا مي‌كردند و آن چنان فدایی بودند که اگر آنان را زجر مي‌داد مي‌پذيرفتند. بدن‏ها از التفات او مى‏لرزيدند و گردن‏ها از خطر او دچار رعشه مي‌شدند.
من بر شخص اول تأسف خوردم كه چرا راجع به خوف خود از او سؤال نكردم. ناگاه ديدم او بر سر ركاب خود برخاست و به اصحاب خود اشاره كرد.شنيدم که مي‌گفت: «وى را بگيريد.» يك وقت ديدم يكى از آنان با قهر بازوى مرا با آهنى كه از آتش خارج شده بود گرفت و مرا نزد آن بزرگوار برد. در شرایطی بودم که خيال مي‌كردم شانه راستم كنده شد. من از وى تقاضاى تخفيف عذاب نمودم، ولى او مرا عذاب سنگين‏ترى مي‌داد.
به وى گفتم: «تو را به حق آن كسى قسم مي‌دهم كه تو را بر من مأمور كرده است تو كيستى؟»
گفت: «من يكى از ملائكه خداى جبار هستم.»
گفتم: «اين شخص كيست؟»
گفت: «على بن ابى طالب ع»
گفتم: «آن شخص اول كه بود؟»
گفت: «حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله.»
گفتم: «و آن افرادى كه در اطرافش بودند؟»
گفت: «پيامبران، صدّيقين، شهيدان، نيكوكاران و مؤمنان.»
گفتم: «من چه عملى انجام داده‏ام كه او تو را بر من مأمور كرده است؟»
گفت: «اختيار در دست اوست. وضعیت تو نظير وضعیت اين گروه است.»
وقتى به دقت نظر كردم ديدم آن گروه عبارت بودند از: عمر سعد كه امير لشكر بود و گروه ديگرى كه من آنان را نمى‏شناختم. ناگاه ديدم زنجيری آهنين به گردن او بود و آتش از چشم و گوش او خارج مي‌شد. يقين كردم كه هلاك خواهم شد. بقیه افراد آن گروه نيز دچار غل و زنجير بودند. بعضى از ايشان گرفتار قيد بودند. بازوى برخى را نظير من به قهر و زور گرفته بودند.
در طول مدتی كه ما حركت مي‌كرديم ديدم حضرت محمّد(ص)كه آن ملك برایم توصيف كرده بود بر فراز صندلى بلند پايه‏اى كه مي‌درخشيد و به گمانم از لؤلؤ بود نشسته بود.دو پيرمرد موجه و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند. من از آن ملك جويا شدم: «اينان كيانند؟» گفت: «ايشان حضرت نوح و ابراهيم عليهما السلام هستند.»
ناگهان شنيدم پيغمبر خدا (ص)و سلّم فرمود: «يا على چه كردى؟» على (ع)فرمود:«احدى از كشندگان حسين را واگذار ننمودم مگر اينكه او را آورده‏ام.»
من حمد خداى را به جاى آوردم كه از قاتلان امام حسين (ع)نبودم و عقلم به سوى من بازگشت نمود.باز به ناگاه شنيدم که پيامبر اكرم(ص)فرمود: «كشندگان حسين را جلو بياوريد.»
وقتى آنان را نزد آن حضرت آوردند پيغمبر خدا(ص)از ايشان استنطاق و بازجویی مي‌كرد و گريان مي‌شد. همه افرادى كه در محشر بودند با گريه آن حضرت گريان مي‌شدند؛زيرا حضرت رسول(ص)از مردى پرسید: «تو در كربلا با فرزندم حسين چه عملى انجام دادى؟» او گفت: «يا رسول اللَّه من آب را به روى حسين بستم.» ديگرى مي‌گفت:«من حسين را كشتم.» سومی مي‌گفت: «من سينه حسين را با سم اسبم پايمال نمودم.»و چهارمی مي‌گفت: «من فرزند بيمار حسين را مي‌زدم.» ناگاه پيامبر خدا (ص)فرياد زد و فرمود:
وا ولداه! وا قلة ناصراه! وا حسيناه! وا علياه!
اى اهل بيت من! آيا جا داشت بعد از من با شما اين چنين رفتار كنند!؟
اى پدرم حضرت آدم و اى برادرم نوح نگاه كنيد بعد از من با ذريه‌ام چگونه رفتار كرده‏اند!
آنان همه به قدرى گريه كردند كه اهل محشر مضطرب شدند.
سپس به دستور پيغمبر اعظم(ص)شعله آتش هر كدام را پس از ديگرى ربود. تا اینکه ديدم مردى را آوردند. پيامبر خدا(ص)از او نيز استنطاق كرد. وى گفت:«من عملى عليه حسين (ع)انجام نداده‏ام.»
رسول اكرم(ص)فرمود: «آيا تو نجار نبودى!؟»
گفت: «اى آقاى من راست گفتى؛ ولى من فقط ستون خيمه حصين ابن نمير را كه به وسيله باد شديدى شكسته بود تعمیر كردم.»
پيغمبر اعظم (ص)پس از اينكه گريان شد فرمود: «تو عليه حسين من سياهى لشكر بودى. او را به دوزخ ببريد.» سپس ملائکه فرياد زدند و گفتند: «فرمان‌فرمایى جز براى خدا و رسول و وصى او نخواهد بود.»
آهنگر مي‌گويد: من به هلاكت خويش يقين پيدا كردم. پيامبر خدا(ص)دستور داد تا مرا به حضور آن حضرت بردند. آن بزرگوار پس از پرسش‏هایى كه كرد و من جواب گفتم دستور داد تا مرا به دوزخ ببرند. هنوز مرا به سوى جهنم نكشيده بودند كه از خواب بيدار شدم و اين جريان را براى هر كسى كه ديدم نقل كردم.
پس از آن زبان آهنگر خشك شد و نصف تنش فلج شد؛ هر كسى وى را دوست داشت از او بيزارى جست و او در حال فقر و تنگدستى مرد. خدايش نيامرزد وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ

31- حرمله بن کاهل اسدی
او همان جنایتکار ملعونی است که با تیر سه شعبه‌اش سر مبارک باب الحوائج شش ماهه سیدالشهدا ارواحنا فداهما را در آغوش ایشان از تنش جدا کرد. تفصیل این ماجرای جانسوز را در منابع فوق می‌توانید مطالعه نمایید.
وی پس از اتمام جنگ نیز با شادی و سرور سر مبارک ایشان و سید الشهدا (ع)را بر سر نیزه حمل می‌کرده است. سرنوشت او تا حدی همانند سرنوشت دارمی است.
به تصریح همه منابع آنها که پیش از ماجرای کربلا او را دیده بودند همگی اذعان نموده‌اند که او صورتی زیبا و بسیار سفید و شاداب داشته است؛حتی شاهدانی که او را به همراه کاروان اسیران اهل بیت (ع)در کوفه مشاهده کرده‌اند مانند همین را درباره او گزارش کرده‌اند . سفیدی چهره حرمله پس از مدتی به سیاهی مشمئز کننده‌ای بدل می‌شود.علاوه بر آن، وی تا پایان عمر هرگز خواب خوشی نداشت و هر شب خواب می‌دید یک یا دو نفر می‌آیند و او را تا جهنم ‌کشانده و به درون آتش می‌افکنند. چهره او نیز پس از اولین خواب و افتادن در آتش جهنم سوخته و سیاه می‌نماید.
امام سجاد (ع)پس از شنیدن خبر زنده ماندن او در کوفه وی را به آتش جهنم و آهن گداخته نفرین کردند. مختار با دیدن او به یاد آنچه بر سر علی اصغر سلام الله علیه آورد و گریست. وی بدون اطلاع از این نفرین  پس از دستگیری او پس از آنکه او را هدف تیرها قرار داد ابتدا دستانش و سپس پاهایش را قطع نمود. پس از آهن گداخته‌ای را که شدت حرارت سفید شده بود بر پشت گردنش گذاشت تا آن را جدا کرد. در تمام مدت او از شدت درد فریاد می‌کشید. مختار درنهایت او را در آتش انداخته و سوزاند. پس از آنکه مختار را از دعای امام سجاد (ع)آگاه ساختند او از شدت خرسندی دو رکعت نماز شکر به جای آورد.

 

32- حصین
وی از جمله قاتلان سیدالشهدا ارواحنا فداه بود که در نبرد میان سپاهیان ابراهیم بن اشتر و ابن زیاد دستگیر شد. مختار پس از شکر بر دستگیری او دستور داد آنقدر گوشت‌های تنش را ببرند تا بمیرد.

33- حصین بن تمیم
عصر عاشورا پس از مدت طولانی نبرد و ننوشیدن آب در آن هوای گرم، تشنگی بسیار به سیدالشهدا ارواحنا فداه فشار آورد. ایشان تلاش نمودند تا به فرات دست یابند که یزیدیان مانع شدند. در این میان حصین بن تمیم تیری را به گلوی ایشان زد.
به محض آنکه سیدالشهدا ارواحنا فداه تیر را از گلو بیرون آوردند، خون به بیرون فواره زد. حضرت دو دست مبارکشان را از خون گلو پر کرده و خون‌ها را به سمت آسمان پاشیدند.سپس دست به دعا برداشته و فرمودند:
خدایا از تعداشان بکاه و پشت سر هم ایشان را بکش و هیچیک از ایشان را بر زمین باقی مگذار. و باز نفرین نمودند.
نقل شده حصین بی‌درنگ دچار چنان عطشی شد که از شدت تشنگی چشمانش نمی‌دید. تشنگی او هیچگاه پایان نیافت. هر چه آب و شیر می‌نوشید باز فریاد می‌زد :«به من آب بدهید. از تشنگی مردم.» او آنقدر نوشید تا شکمش همانند شکم گاو ترکید.


34- حصین بن مالک
در آخرین اوقات عاشورا مردى كه كنيه او ابو الحتوف جعفى بود تيرى به طرف سیدالشهدا ارواحنا فداه انداخت و آن تير به پيشانى نورانى امام (ع) فرو رفت. وقتى امام آن را بيرون آورد خون‏ها بر پيشانى و محاسن مباركش جارى شد. سپس آن بزرگوار فرمود:
پروردگارا! تو حال مرا مى‏بينى كه از دست اين مردم معصيت‏كار چه مي‌كشم! بار خدايا! اينان را نابود كن. اينان را هلاك نما. احدى از ايشان را بر روى زمين مگذار و هرگز آنان را مورد آمرزش قرار مده!
سپس نظير شيرى خشمناك بر آن گروه سفاك حمله كرد. احدى از آن ستمكيشان نزد آن ثانى حيدر كرار نزديك نمى‏شد مگر اينكه او را با شمشير پاره مي‌كرد و به دوزخ مي‌فرستاد. تير دشمنان از هر طرف به سر آن حضرت فرو مي‌ريخت و آن بزرگوار آنها را به وسيله گلو و سينه مبارك خود دور مي‌كرد و مي‌فرمود:
اى امت نابكار بعد از حضرت محمّد (ص)چقدر با عترت او بد رفتارى كرديد!؟
آيا نه چنين است كه بعد از كشتن من هرگز از كشتن بنده‏اى از بندگان‏ خدا باكى نخواهيد داشت، بلكه پس از كشتن من، آدم كشی براى شما سهل خواهد شد. به خدا قسم من اميدوارم كه پروردگارم مرا به وسيله شهادت گرامى بدارد و انتقام مرا از شما از طريقى كه ندانيد بگيرد.
حصين ابن مالك سكونى فرياد زد و گفت: «يا بن فاطمه، خدا چگونه انتقام تو را از ما خواهد گرفت؟»
سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود: شر خودتان را دامنگير شما مي‌كند و خون شما را مى‏ريزد. سپس عذاب دردناك را بر شما مسلط مي‌نمايد
هر چند در منابع صحبتی از سرنوشت این جنایتکار نیامده لیکن می‌توان بر اساس آنچه تا کنون دیدیم حدس بزنیم چه شده و چه فرجامی یافته است.

35- حصین بن نمیر
او از بزرگان سپاه ابن زیاد بود و آخرین جنایت او این بود که در لحظات پایانی عمر سید الشهدا هرکس جنایتی روا می‌داشت او تیری را به دهان مبارک سیدالشهدا ارواحنا فداه زد او سر مبارک آن حضرت را برای خود شیرینی نزد ابن زیاد به گردن اسبش آویخته بود.
در نبردهای خون‌خواهی سیدالشهدا ارواحنا فداه، پس از لشكر شراحيل بن ذى الكلاع است كه با چهار هزار نفر از طرف عبيد اللَّه ابن زياد آمده‏ بودند حصين بن نمير با تعداد چهار هزار نفرو بعد از آن صلت بن ناجيه غلابى با چهار هزار نفر و به رقه آمدند.
لشكر سليمان بن صردحركت كردند تا بر لشكر شام مشرف گرديدند. مسيب به ياران خود گفت: «به لشکر شام حمله كنيد.» وقتى لشكر عراق حمله كردند لشكر شام شكست خورد و گروه فراوانى از آنان كشته شدند. لشكر عراق غنيمت بزرگى از آنان به دست آورد. سپس مسيب به آنان دستور مراجعت داد و آنان نزد سليمان برگشتند.
موقعى كه اين خبر به ابن زياد رسيد حصين بن نمير را به سوى لشكر عراق اعزام نمود و به قدرى لشكر به دنبال او فرستاد كه تعداد آنان به بيست هزار نفر رسيد. ولى تعداد لشكر عراق در آن روز فقط سه هزار و صد نفر بود. سپس دو لشكر آماده كارزار شدند. عبد اللَّه بن ضحاك بن قيس فهرى بر ميمنه و مخارق بن ربيعه غنوى بر ميسره و حصين بن نمير سكونى در قلب لشكر شام برقرار شدند. مسيب نجيه فرازى بر ميمنه و عبد اللَّه بن سعد بن نفيل ازدى بر ميسره و رفاعة بن شداد بجلى بر جناح و سليمان بن صرد خزاعى بر قلب لشكر عراق مستقر گرديدند و دو لشكر متوقف شدند.
پس از اين جريان اهل شام فرياد زدند: «شما بايد مطيع عبد الملك مروان شويد.» اهل عراق فرياد زدند: «شما بايد عبيد اللَّه بن زياد را به ما تسليم نمایيد و مردم بايد از اطاعت ابن مروان و آل زبير خارج شوند و امر خلافت به اهل بيت پيغمبر اکرم(ص)تسليم گردد.» دو لشكر پيشنهاد يك ديگر را نپذيرفتند و به هم حمله كردند. سليمان اهل عراق را براى قتال وادار مي‌كرد و آنان را به كرامت خدا بشارت مي‌داد.سپس نيام شمشير خود را شكست و متوجه اهل شام گرديد و ....
در این نبرد حصین بن نمیر به دست شریک بن خریم تغلبی کشته شد. با کشته شدن او سپاه شام دچار بحران شد. سر بریده او را ابتدا به نزد مختار و سپس امام سجاد (ع)ارسال کردند.

36- حفص بن عمر بن سعد
وی بنا بر برخی نقل‌ها در کربلا حضور داشته است  هرچند خود منکر این حضور بوده است با این حال به اینکه پدرش عمر سعد رهبر سپاهیان ابن زیاد بوده افتخار می‌کرده است.
مختار به عمر سعد بنا به درخواست عبدالله بن جعد تا وقتی که در کوفه بماند امان داده بود. بنا بر روایتی از امام محمد باقر (ع)متن امان نامه مختار به نحوی بوده که عمر سعد هرنوع حرکتی(حتی در حد یک دستشویی رفتن) نقض می‌شده است.
شخصى نزد عمر سعد آمد و گفت: «من شنيدم مختار قسم مي‌خورد كه مردى را خواهد كشت.گمان مي‌كنم كه تو باشى.»
عمر بن سعد از كوفه خارج و وارد حمام شد (موضعى بود خارج از كوفه) به عمر گفته شد: «گمان مي‌كنى اينجا از نظر مختار مخفى خواهد بود؟» به همین سبب عمر شبانه وارد خانه خود گرديد.
راوى مي‌گويد وقتى صبح شد من نزد مختار رفتم. هشيم بن اسود هم آمد و نشست. پس از او حفص كه پسر عمر سعد بود آمد و به مختار گفت: «پدرم مي‌گويد:پس آن عهد و پيمانى كه بين من و تو بود چه شد؟»
مختار به وى گفت:«بنشين.»
سپس مختار ابو عمره را خواست. ناگاه ديدند مردى كوتاه قامت كه غرق سلاح بود آمد. مختار در گوش ابوعمره سخنى گفت و دو مرد ديگر را خواست و به آنان گفت: «با ابو عمره برويد.»
ابوعمره و بقیه رفتند. به خدا قسم من گمان نمي‌كردم ابو عمره به خانه عمر بن سعد رسيده باشد كه ناگاه ديدم وى با سر بريده ابن سعد مراجعت نمود. مختار به حفص كه پسر عمر بود گفت: «اين سر را مي‌شناسى؟»
حفص گفت:«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.»
مختار به ابو عمره گفت: «حفص را به پدرش ملحق كن.»
وقتى حفص كشته شد مختار گفت: «عمر در عوض امام حسين (ع)و حفص در عوض على بن الحسين علیهما السلام.ولى نه اينكه خون اينان با خون حسين و على بن الحسين (ع)برابرى كند» بنا بر برخی نقل‌های دیگر یکی از حاضران این جمله را گفته که با اعتراض جدی مختار مواجه می‌شود که اگر سه چهارم مردم زمین در ازای یک بند انگشت امام حسین (ع)کشته شوند کم است.
مختار پس از ارسال سرهای آن دو به نزد محمد بن حنفیه، پیکر و خانه‌های آنان را سوزاند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:10  توسط احمد  | 


 

اهل بيت امام حسين (ع) در حالى به شام منتقل شدند كه بر فراز شتران در غل و زنجير كشيده شده و آفتاب داغ سيماى آنان را دچار سوختگى ساخته بود، دست‏ها بر گردن‏ها بسته و در بازارها گردانيده مى ‏شدند.
يزيد در انتظار رسيدن اسيران بود. نماينده جنايتكارش «عبيدالله بن زياد» برنامه اش را خوب انجام داده بود. يزيد دستور داد تا شهر شام را آذين بندى كنند و خاندان حسين بن على عليه السلام را در كوچه و بازار بگردانند.
كاروان اسيران را سه روز در پشت «دروازه ساعات» نگهداشتند تا كار جشن كامل شود. آن دروازه، يكى از دروازه هاى شرقى شام بود كه راه «حلب» و «كوفه» به آن ختم مى شد. شهر را با زيورها، ديبا و زر و سيم و انواع جواهر آراستند. سپس مردان، زنان، كودكان، بزرگسالان، وزيران، اميران، يهود، مَجوس، نصارا و همه اقوام، با طبل، دف، شيپور، سرنا و ديگر ابزار لهو و لعب براى شادى و تفريح بيرون آمدند. چشمها را سُرمه كشيده، دستها را حَنا بسته و بهترين لباس ها را پوشيده و خود را آراسته بودند.
در چنين وضعى سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را ـ كه بالاى نيزه بود ـ وارد شهر كردند و به دنبال آن، اسيران اهل بيت را به شهر آوردند. مردم به شادمانى و پايكوبى و طبل زنى مشغول بودند. اين برنامه، حاصل تلاشهاى معاويه بود. او بيش از سى سال در شام حكومت كرد.
مردم شام، با تلاشهاى معاويه با حضرت على عليه السلام و خاندانش دشمنى مى ورزيدند و رفتار مردم شام با اسيران كربلا نشان دهنده آن بود. سالها بود كه در قنوت نمازشان بر حضرت على عليه السلام لعنت مى فرستادند! علاوه بر اينها، يزيد، براى موجّه جلوه دادنِ كار خود، امام حسين عليه السلام را «شورشى» معرفى كرد و خود را سركوب كننده شورش ضدّ حكومت اسلامى مى دانست.
اسيران را از قسمتهاى مختلف شهر عبور دادند، از جمله «بازار شام». جمعيت زيادى از مردم براى ديدن اسيران خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم در دو طرف بازار صف كشيده بودند. در انتهاى بازار «مسجد اُمَوى» قرار داشت و اسيران را از همين مسير وارد مسجد كردند. فشار جمعيت حركت را كُند كرده بود. خونبارترين برگهاى تاريخ در حال نوشتن بود. سخنان امام حسين عليه السلام و خاندانش در قيام تاريخى كربلا، همه بيانگر اين بود كه قيام، براى دين و مبارزه با ستم و كفر است. اهل بيت عليهم السلام همواره خود را خاندان و وارثان پيامبر معرفى مى كردند و بر اين مهمّ تأكيد داشتند، تا پرده هاى غفلت و خاموشى را كنار بزنند.


قصر يزيد، در انتظار اسيران
قصر يزيد ـ كه آن را «دار الخلافه»